دوست من کلاغه
اون پینه میزنه لباس پاره ی مترسکا رو
و تنها دوست مزرعه ی بزرگ ذرته
اما تنهاس
تک و تنهاس
اخه اون غیر از یه دیو مهربون دیگه هیچی تو دنیا نداره
من خیلی دوسش دارم
اون حتی دوست کوچولوی پیشان ماس
اون عاشق مزرعه ایه که ون گوگ خودشو تو اون کشت
بعد مرگ ون گوگ هم با رنگاش براش عزاداری کرد
بعدشم گوش بریده شو به بانوی نقاشی های ون گوگ داد
این دوست کوچولوی من دلش قد تمام انارای باغ اناری تهرانه
اون شبا ستاره ها رو میچینه
و به گوشفندائم قصه میگه
بعدشم تو تخت کوچولوش کنار ماهیای ابیش دراز به دراز به خواب میره
تازه هم مشق کلاغارو مینویسه
چشمای گنده ی دوس جون من ابی نیست
اما من ابی میبینمشون چون خوشگلن و من هرچیو که خوشگل باشه ابی میبینم
اون سلام میده به هرچی بیگانه و باگانه س
بوگیز منیم گیزیم دی المادان گیرمیزی دی
اوپورم اونی هرگون سحر
سویورم اونی عمریم قدر...
ممنون انیس جان بابت این همه احساس ناب کودکانه ات
